دلنوشته های مهسا
به نام نامی نامی که نامش نامی نام است
در شبی تیره که غم در خانه وجودم لانه کرده بود . نور زیبای وجودش بر صحن دلم تابید و دنیای تار و غبار گرفته ام را با درخششی خارج از وصف روشن کرد. چون کوران تازه روشنی یافته دست بر در و دیوار دلم می سودم و خود را با دنیا جدیدم آشنا می کردم .
چقدر شاد و خرم بودم از این یافته های جدید . کوه صبری یافته بودم که کوه الوند از عظمتش کمر خم کرده بود و اقیانوس از صداقتش خجل شده بود . آسمان هر روز بی صبرانه بدرقه اش می کرد و باد صدایش را با آهنگ خش خش برگهایی می آمیخت .
اما افسوس که این نور مهتاب من در پس پرده ی ضخیمی ازابرهای اندوه پنهان گشت و قلب شیشه ای مرا به لرزه در آورد .
دردی جانکاه قامتم را فرا گرفت و روزگار بی بنیاد بر صفحه شیشه ای قلبم نوای غمگنانه ای حک کرد .
من ناآرام شدم ..... خودم را که در او یافته بودم گم کردم . در لابه لای ضجه های جگر سوزم می سوختند . پر پر شدنم را می دیدند اما یارای یاوریم را نداشتند.
زبان از گفتن تسلی برای قلب دردمندم قاصر بود .......بدان که می خواستم بر صفحه ی دلم نامت را بیارایم اما افسوس که تو نیز همچون عابران بی تفاوت به مرگ برگهای خزان زده روحم رابا غرورت له کردی .....
سلام دوستان .شرمنده از اینکه خیلی کم می نویسم . این نوشته جز اولین نوشته های منه .....که از ته اعماق قلبم اومده .اگه منت بزارید و نظرتونو بیان کنید . خوشال می شم.

