کابوس تاریخ
و يك دفتر،
و خودكاري به رنگ شب،
و قلبي غرق در پرواز،
و دستي بي سبب لرزان،
و چشمي همچو قايق
غرق در رودي پر از طغيان.
و راهي بسته و بن بست،
سكوت سرد خورشيد و ،
نگاهي پست.
حقيقت هاي بي پايان،
براي مردن انسان،
براي خواندن آواز ،
از آزادي و طغيان.
و جسمي شاد،
و راهي سبز،
و ذهني باز،
و قلبي غرق در پرواز
و دنيايي پر از قصه
و پروازي بدون بال،
همان دفتر،
همان خودكار،
توهم هاي بي پايان،
براي ماندن انسان،
براي خواندن آواز،
براي جنبش و طغيان.
و جسمي سرد،
و روحي در دل آواز در پرواز.
و مردي مُرد.
و آتشخانه اي افسرد.
و گنجشكي كه از آغاز،
به فكر مرگ پايان بود.
و انساني كه از اول،
به فكر قتل انسان بود.
و انساني كه حيوان وار،
به فكر كشتن آواز انسان بود.
و من بودم
و ما بوديم
و آدم بود و حوا بود.
و قابيلان،
و هابيلي كه بي جان بود،
چرا كه فكر دوري از خداي پوچ آنان بود.
و رويايي كه از اول چونان كابوس،
سرشار از غريبان بود،
و من بودم و ما بوديم و انسان بود و پايان بود.
